تبليغاتX
ریگ صحرا...

ای کاش شبی بغض رهایم می کرد

 

از پشت سرم عشق صدایم می کرد

 

آهسته مرا حمل به دندان می برد

 

از جنگل  تاریک جدایم  می کرد


 

نوشته شده توسط سجاد علائی در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت


 

با عنایت خدای متعال

 

دیروز کتاب شعر تنها تویی افسانه ام

 

وارد بازار ادبیات شد

 

و بنده خیلی مسرور از این هستم که در روز دانشجو

 

این امر انجام شد

 

این روز را به تمام دانشجویان جویای علم و حقیقت

 

تبریک می گویم

 


 

نوشته شده توسط سجاد علائی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 10:42 موضوع | لینک ثابت


معرفی کتاب

 

 

تنها تویی افسانه ام

شامل غزل مثنوی رباعی و دو بیتی و...

به زودی

 

 


 

نوشته شده توسط سجاد علائی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت


 

وقتی که تحمل من

             حتی برای من سخت است

تو

تو چگونه من را تحمل میکنی؟؟؟؟؟؟؟

وقتی که تو

حتی به آفتاب روشنی می دهی

چگونه من

با این تیره گی نورانی نشوم 

 

 


 

نوشته شده توسط سجاد علائی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


 

چرا دیوانه ها

 

سحرخیز تر از ما هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سجاد علائی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارک مبارک مبارک مبارک

 

طلب کردم خدایا عشق جفتی

 

به من دادی همان طوری که گفتی

 

تو ای دنیا و عمر شصت و چندم

 

بدون عشق مریم مفت مفتی

 

 

تولدت مبارک مریم جان

 

از طرف عاشقت

 

 


 

نوشته شده توسط سجاد علائی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت


توهم

 

وقتی که نگاهم بخورد برتن او

 

آهسته کشم دست برآن دامن او

 

گلهای لباسش همه بیدارشوند

 

ایجاد توهم بکند  دیدن او

 


 

نوشته شده توسط سجاد علائی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت


 

چپ چپ رو به راست راست افراد به صف

 

قنداق به کتف و مغز او بود هدف

 

یک راست به ذهن او نه ده سانت به زیر

 

شلیک به خنده های پر مغز صدف


 

نوشته شده توسط سجاد علائی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت


 

بوق

      

         بوق

             

                بوق

        

            مال همین عهد بود

تمام شعرهایش

 

 


 

نوشته شده توسط سجاد علائی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت


 

 

در پيچ خراب دل مرا ياد كنيد

 

بوقي بزنيد و اندكي شاد كنيد

 

ميخي به درون تايرم مي شكند

 

پنچر شده ام مرا كمي باد كنيد

 

 

 

 

گم شد پر و پايم  لب چشمم تر شد

 

آز آنچه كه ترسيد دلم آخر شد

 

لبخند سلاحي كه خدا بخشيدش

 

شليك  بلندي و دلم  پرپر شد

 

 

 

هرحرف رها كردم ازاين غنچه لب

 

خارج بنهادم  قدم از مرز ادب

 

يك يا دو قدم نيست تفاوت به هزار

 

آبي كه ز سر رفت نگو چند وجب

 

 

 

من قهقه رابس نکنم خرده نگير

 

تا شور به دل هست زاين خنده بمير

 

من هيچ نديدم که ز يک گربه سياه...

 

باران بزند، ناله بزن گربه ی پير

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سجاد علائی در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت